امامت و رهبری، حاکمان زمان

دلایل امامت امام جواد

حضرت امام جواد علیه الصلوه و السلام، همچون پدران طاهر خود که از امامان دین بودند، نسبت بدانچه مورد نیاز موضع امامت بود، احاطه داشتند. (زیرا) امامت را خدای تعالی محور احکام، حدود، فرایض و سنن دین و اخلاق کریمه و آنچه موجب نجات و مصلحت میباشد قرار داده است و آن را از صفات ناپسند که سبب سقوط و عذاب است، دور نگاهداشته است. تمام آنچه مربوط به اسرار هستی و بدایع آفرینش است، و دلایل و نیز عجایب جهان بالا و عالم ناسوت، و تمام اسرار کشف شده و کشف نشدهی تغییرات و حرکات عوالم که بستگی به مقدرات خداوند جل شانه دارد، از کسی که بر کرسی امامت مینشیند، دریغ نمیگردد. خداوند او را به تمام شوون مربوط به امور تکوینی و تشریعی احاطهی کلی و جزئی عطا میفرماید و این مقتضای آن است که امام معصوم، بین مولی (خداوند) و اجزای عالم – که استعداد دریافت فیض الهی از مبدا اقدس الهی را دارند – حلقهی اتصال باشد. بنابراین محال است که فیض الهی از مبدا تا منتها بگذرد و امام از آن بیخبر و بینصیب باشد؛ با این فرض که امام واسطهای از اجزاء این فیض الهی است. و این، مفهوم عبارتی است که در احادیث نقل شده است: هنگامی که امام متولد میشود، برایش ستونی از نور برافراشته میگردد تا به واسطهی آن اعمال مردمان و آنچه را بوده و خواهد بود، ببیند. حضرت امام جواد علیه الصلوه و السلام، هنگامی که به همراه «عمر بن فرج [ صفحه ۵۲] رخجی» بر ساحل دجله بودند، در پاسخ سوال او که: شیعیان شما مدعی هستند که شما وزن آنچه را در دجله هست، میدانید، به همین مطلب اشاره میفرمایند و اظهار میدارند: آیا خداوند قادر است علم به این مساله را به پشه بدهد یا نه؟ «عمر» میگوید: آری! حضرت میفرمایند: من در نزد خدای تعالی از پشه و بسیاری از مخلوقاتش گرامیترم. نیز هنگامی که امام علیه الصلوه و السلام دربارهی موضوع ماهانهی زنانهی دختر «مامون» – که خلاف عادت پیش آمده بود – به «امجعفر» خبر دادند، وی به امام عرض کرد: جز خداوند، کسی علم غیب نمیداند! حضرت امام جواد علیه الصلوه و السلام فرمودند: «و انا اعلمه من علم الله» «و من آن را از علم خداوند، میدانم» [۴۶] . تردید داشتن در وقوف ائمه علیه الصلوه و السلام نسبت به علم غیب، یا منجر به وارد شناختن بخل در فیض پروردگار میگردد و یا از جهت عدم قابلیت ایشان. بخل در بارگاه قدس الهی راه ندارد. از سوی دیگر نیز قرآن میفرماید: «انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا» [۴۷] . «همانا خداوند اراده فرموده است که ناپاکی را از شما اهل بیت دور سازد و به پاکیزگی، طاهرتان گرداند.» بدین استناد، برای آن ذوات مقدسه، مانعی در اتخاذ علم غیب نیست، چرا که آنان مشمول کرم الهی میباشند و بدین واسطه بر کلیه امور اولین و آخرین و آنچه در آسمانها و زمینهاست مطلع هستند. به طوری که همهی اینها را پیش چشم و در قبضهی قدرت خود دارند. [۴۸] . بنابراین، وقتی از حضرت امام جواد علیه الصلوه و السلام اموری که عقل را متحیر میسازد، سر میزند – بدون آن که درسی خوانده یا با عالمی همنشینی کرده باشد – [ صفحه ۵۳] ناگزیر باید پذیرفت که این میراث حضرت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم میباشد. [۴۹] چنان که حضرت امام صادق علیه الصلوه و السلام میفرمایند: «انا ورثنا رسول الله و لم یکن فرق بیننا و بینه الا فی النبوه و الازواج» «ما از حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ارث میبریم و میان ما و او تفاوت جز در پیامبری و تعدد زوجات نیست.» حضرت امام جواد (علیه السلام)، به شبانی از آنچه حیف و میل میکرد اطلاع داد. او عرض کرد: از کجا این موضوع را دانستید؟ حضرت فرمودند: «نحن خزان الله علی علمه و عیبه حکمته و اوصیاء انبیائه و عباد مکرمون» [۵۰] . «ما خزانهداران علم الهی و گنجینهداران حکمت او و جانشینان پیامبران او و بندگان گرامی او هستیم.» اینک آنچه را بازگوی نشانههای امامت است و ما در کتابهای گوناگون یافتهایم، در ذیل میآوریم: – «بنان بن نافع» میگوید: از حضرت امام رضا علیه الصلوه و السلام دربارهی امام بعدی پرسیدم، فرمودند: کسی که از این در بر تو وارد خواهد شد، حجت خداوند است پس از من. در همین حال، حضرت جواد علیه الصلوه و السلام داخل شدند و آغاز به سخن کردند: «یا ابن نافع انا معاشر الائمه اذا حملته امه اربعین یوما یسمع الصوت و اذا اتی علیه اربعه اشهر رفع الله له اعلام الارض و قرب له ما بعد عنه حتی لا یعزب عنه حلول قطره غیث نافعه او ضاره و ان قولک لابی الحسن من الحجه بعدک فالذی حدثک عنه ابوالحسن هو الحجه علیک» ای پسر نافع، ما امامان چنانیم که وقتی مادر به ما حامله میشود، پس از چهل روز صدا را میشنویم و هنگامی که چهار ماه گذشت، خداوند اعلام زمین را برای ما بالا میبرد و دورها را نزدیک میسازد؛ به گونهای که فرود آمدن قطرهی بارانی – نافع باشد یا مضر – از [ صفحه ۵۴] ما پنهان نمیماند. و این که خدمت ابوالحسن – حضرت امام رضا علیه الصلوه و السلام – گفتی که حجت بعد از تو کیست، همان که حضرتش فرمود، بر تو حجت میباشد.» در این لحظه، حضرت امام رضا علیه الصلوه و السلام فرمودند: ای پسر نافع، تسلیم او باش و به پیرویش اعتراف کن که روح او، روح من است و روح من، روح رسول خدا – صلی الله علیه و آله – [۵۱] . – «علی بن اسباط» به خدمت حضرت جواد علیه الصلوه و السلام وارد شد، در حالیکه طول قد و قامت آن حضرت، پنج وجب بود. [۵۲] وی در اوصاف آن حضرت غرق تامل شد و به سر و پای ایشان نگاه میکرد تا برای دوستانش – در مصر – بازگو کند. حضرت آنچه را وی در باطن خود داشت، دانستند و حقیقت را همراه با استدلال و برهان برایش روشن نمودند. ایشان فرمودند: «یا ابن اسباط ان الله اخذ فی الامامه کما اخذ فی النبوه فقال سبحانه عن یوسف: و لما بلغ اشده اتیناه حکما و علما، و قال تعالی عن یحیی: و اتیناه الحکم صبیا.» [۵۳] . «ای پسر اسباط، خداوند نسبت به امامت، پیمان گرفته است؛ همانگونه که نسبت به نبوت. چنانکه خداوند سبحان فرموده است پیرامون یوسف: «و هنگامی که به سن رشد رسید، او را حکم و علم دادیم» و نیز پیرامون یحیی فرموده است: «به کودکی، وی را حکم دادیم». – «محمد بن میمون» پیش از آن که حضرت امام رضا علیه الصلوه و السلام به خراسان تشریف ببرند، در مکه به حضورشان رسیده، عرض کرد: من قصد رفتن به مدینه را [ صفحه ۵۵] دارم، نامهای مرقوم فرمایید تا خدمت حضرت جواد – علیه الصلوه و السلام – تقدیم دارم. حضرت تبسم فرمودند و نامهای برای فرزند خود نوشتند. هنگامی که «محمد بن میمون» به مدینه رسید و به خانهی آن حضرت وارد شد، «موفق» – خادم حضرت جواد علیه الصلوه و السلام – از گاهواره آن حضرت را برداشت و پیش آورد تا «محمد» نامه را به ایشان تقدیم دارد. حضرت به خادم فرمودند تا نامه را در مقابل ایشان باز کند. آنگاه نظر مبارک را بدان جلب کردند. سپس به «محمد» فرمودند: حال چشمانت چگونه است؟ «محمد» گفت که به دلیل بیماری دیدگانش را از دست داده است. حضرت از او خواستند که نزدیک شود. آنگاه دست مبارک را بر چشمان وی کشیدند و در نتیجه نور دیدگانش – بهتر از قبل – به او بازگشت. – «اسماعیل بن عباس هاشمی» از تنگی معیشت، نزد حضرت امام جواد علیه الصلوه و السلام شکایت برد. ایشان سجاده را کنار زده از روی خاک قطعهای طلای خالص برداشت و به وی مرحمت فرمودند که وزن آن شانزده مثقال بود. [۵۴] . – «محمد بن حمزهی هاشمی» در حالی که نزد حضرت امام جواد علیه الصلوه و السلام بود، احساس تشنگی کرد. حضرت به او نگاه کرده، فرمودند: تو را تشنه میبینم! عرض کرد: آری. امام علیه الصلوه و السلام به خادم خود دستور داد آب را به او دادند. «هاشمی» از این موضوع اندوهگین شد، زیرا عدهای تصمیم به مسموم کردن امام با آب داشتند (و خوردن آبی که تعلق به آن حضرت داشت، خطرناک بود) هنگامی که خادم، آب را آورد، حضرت امام جواد علیه الصلوه و السلام، نخست از آن آب نوشیدند و سپس به «هاشمی» دادند. مدتی بعد، تشنگی دوباره به سراغ او آمد، حضرت مجددا برای آوردن آب به خادم خود دستور دادند و این بار نیز نخست، خود از آن نوشیدند و بعد به «هاشمی» دادند. این ماجرا که گذشت، «هاشمی» میگفت: گمان میکنم حضرت جواد علیه الصلوه و السلام – همانطور که شیعیان میگویند – از آنچه در دلها میگذرد، باخبر است. [۵۵] . «ابوهاشم جعفری» میگوید: خدمت حضرت امام جواد علیه الصلوه و السلام [ صفحه ۵۶] رسیدم و سه نامه که عنوان نداشت، همراهم بود. از اشتباهی که در مورد نامهها رخ داده بود، اندوهگین شدم. امام علیه الصلوه و السلام یکی از نامهها را گرفتند و فرمودند: این نامهی «ریان بن شبیب» است. دومی را گرفتند و گفتند: این نامهی «محمد بن حمزه» است و در مورد سومی نیز فرمودند: این مربوط به فلانی است. من در تحیر فروماندم و حضرت؛ در من نگریسته، تبسم فرمودند. «ابوهاشم» میگوید: ساربانی به من گفت از حضرت امام جواد علیه الصلوه و السلام بخواهم وی را در یکی از کارهایشان بگمارند. خدمت آن حضرت وارد شدم و ایشان را همراه عدهای در حال صرف طعام دیدم. پس سخنی بر زبان نیاوردم. به من امر فرمودند تا من نیز بخورم. سپس به خادم خود فرمودند: شتربانی را که «ابوهاشم» برای او نزد ما آمده، ببین و با خود بیاور! «ابوهاشم» همچنین از حضرت امام جواد علیه الصلوه و السلام درخواست دعا کرده بود تا خداوند او را از خوردن گل که بسیار بدان علاقه داشت، منصرف نماید. امام علیه الصلوه و السلام سکوت کردند و مدتی بعد، به او فرمودند: خدای تعالی، خوردن گل را از سر تو انداخت. [۵۶] . – «عمران بن محمد اشعری» میگوید: به حضور حضرت امام جواد علیه الصلوه و السلام رسیده، عرض کردم: «امالحسن» به شما سلام میرساند و جامهای از جامههای شما را برای استفاده به عنوان کفن درخواست میکند. حضرت فرمودند: او از جامههای ما بینیاز گردید. «عمران» مقصود را درنیافت، تا آن که خبر وفات آن زن را شنید. [۵۷] . – «حسن بن علی» میگوید: مردی نزد حضرت امام جواد علیه الصلوه و السلام آمده، عرض کرد: یابن رسول الله! مرا دریاب، پدرم ناگهان از دنیا رفت و هنگام فوت هزار دینار داشت. در حالی که من عیالوارم و از محل آن پول نیز بیخبر هستم. امام علیه الصلوه و السلام به او فرمودند: وقتی نماز شب را به جای آوردی، صد بار بر «محمد و آل او» [ صفحه ۵۷] درود بفرست تا پدرت، خود خبرت بدهد. آن مرد، طبق دستور امام علیه الصلوه و السلام عمل کرد. پس پدرش را در خواب دید که به وضع مال اشاره میکرد. هنگامی که پول را (در خواب) برداشت، پدر به او گفت: پسرم این مال را در خدمت امام – علیه الصلوه و السلام – ببر و قصهی مرا هم بگو! ایشان، خود مرا به این مطلب فرمان دادهاند. آن مرد، وقت بیدار شدن از خواب، مال را برداشت و به حضور آن حضرت برد؛ در حالی که بر زبان داشت: حمد مخصوص خدایی است که شما را بزرگ داشت و برگزید. [۵۸] . – «علی بن خالد» میگوید در «عسکر» (سامراء) بودم که مردی از اهالی شام را آوردند و میگفتند ادعای نبوت دارد. ماجرا را از وی پرسیدم. گفت: در راس الحسین مشغول عبادت بودم که در نیمههای شب، شخصی را پیش چشم خود دیدم. به من گفت: برخیز! برخاستم و در کنارش اندکی راه رفتم. ناگهان خود را در مسجد کوفه دیدم. در آن جا نماز خواندیم و بیرون آمدیم. اندکی دیگر راه رفتیم، ناگهان خود را در مسجدالنبی دیدم. وقتی از آن جا بیرون آمدیم، خود را در مکه دیدم؛ طواف بیت کردیم و بیرون آمدیم. آنگاه خویش را در محل اول خود – در شام – دیدم. آن مرد نیز ناپدید شد و من مبهوت و حیران ماندم که او چه کسی بود. سال بعد، همان شخص سوی من آمد و همچون دفعهی قبل، همان کار را انجام داد. در لحظهای که قصد جدا شدن از مرا داشت، وی را به حق کسی که او را قدرت این کارها بخشیده، سوگند دادم تا خود را معرفی کند. پس زبان گشود که: من، محمد بن علی بن موسی بن جعفر – صلوات الله علیهم – هستم. این ماجرا را من برای مردم بازگو کردم تا آن که «محمد بن عبدالملک زیات» [۵۹] از آن باخبر شد. چنان که میبینی دستور دستگیری و زندان کردن مرا صادر کرد و مدعی شد که من ادعای نبوت کردهام. [ صفحه ۵۸] «علی بن خالد» پس از شنیدن ماجرای آن مرد، نامهای به «عبدالملک زیات» نوشت و او را از واقعیت ماجرا باخبر ساخت. اما «عبدالملک» در پشت همان نامه برایش نوشت: به او بگو همان که تو را در یک شب از شام به کوفه و از آن جا به مدینه و مکه میبرد و بازمیگرداند، خود از زندان خارجت کند. «علی» از مشاهدهی عناد و دشمنی «عبدالملک» اندوهگین شد و روز بعد، صبح زود به زندان رفت تا آن مرد شامی را به صبر برای رسیدن فرج بخواند. هنگامی که به زندان رسید، دید زندانبانان هراسان و سراسیمه هستند و میگویند: مردی که از شام بدین جا آورده بودند، نیست؛ نمیدانیم زمین دهان گشوده یا پرندهای وی را ربوده است. «علی بن خالد» که زیدی مذهب بود، پس از این ماجرا به امامت معترف میشود و اعتقادش درست میگردد. [۶۰] . – «عبدالله بن رزین» میگوید: در مدینه الرسول – صلی الله علیه و آله و سلم – مجاورت داشتم. هر روز حضرت امام جواد علیه الصلوه و السلام را میدیدم که هنگام ظهر به مسجد آمده، در صحن به سوی قبر حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میرفتند و دوباره بازمیگشتند به طرف خانهی حضرت فاطمهی زهرا علیها الصلوه السلام، کفش از پای مبارک بیرون میکردند و به نماز میایستادند. با خود اندیشیدم وقتی امام علیه الصلوه و السلام تشریف آوردند، از خاک محل پای ایشان برمیدارم. روزی به انتظار نشستم تا به مقصودم نایل آیم. هنگام ظهر مرکب حضرت وارد شد. اما ایشان در جای هر روزه فرود نیامدند. قدم [ صفحه ۵۹] بر سنگی که در درب مسجد قرار داشت، نهادند و از مرکب به زیر آمدند. آنگاه به کارهای همیشگی خود پرداختند. با خود گفتم: در این جا نمیتوان مقصود را حاصل کرد. به حمام میروم و در آن جا از خاک پایشان برمیدارم. از این و آن پرسیدم تا آن که دانستم به حمامی که در بقیع است و متعلق میباشد به مردی از اولاد طلحه، تشریف میبرند. پیرامون روز حمام رفتن ایشان نیز سوال کردم و در همان روز به درب حمام رفتم و نزد مرد صاحب حمام به صحبت نشستم و منتظر ورود آن حضرت شدم. آن مرد گفت: اگر میخواهی به حمام بروی، قبل از آمدن «ابنالرضا» برو؛ زیرا وقتی او قصد حمام رفتن داشته باشد، کس دیگر اجازهی داخل شدن را ندارد. پرسیدم: «ابنالرضا» علیه الصلوه و السلام کیست؟ گفت: مردی از آل محمد علیهم الصلوه و السلام که ورع بسیار دارد و صالح است. در همین اثنا، امام علیه الصلوه و السلام تشریف آورده قدم بر حصیری نهادند که پیش از ورودشان چند غلام آن را گسترده بودند و با ورود در حجره، سلام دادند. رو به مرد کردم و گفتم: این همان مردی است که وی را به صلاح و تقوی وصف کردی؟ گفت: ای مرد، او هیچگاه چنین عملی را انجام نداده بود. پیش خود دانستم که این کار مربوط به قصد من است و من در حق ایشان جفا کردهام. بدین سبب با خود گفتم: منتظر بیرون آمدن آن حضرت میشوم؛ شاید آنگاه به مقصودم برسم. وقتی که امام علیه الصلوه و السلام از حمام بیرون آمدند و لباس بر تن کردند، فرمان دادند تا مرکب وارد شود. ایشان از روی حصیر، سوار بر مرکب شده، تشریف بردند. به خود گفتم: به خدا سوگند، او را آزردم و دیگر پی این کار نگردم و دست از مقصود بردارم. تصمیم قاطع گرفتم و هنگام ظهر، آن حضرت را که به مسجد میآمدند، دیدم که در جای همیشگی فرود آمدند و وارد حرم شده، پس از زیارت قبر رسول خدا – صلی الله علیه و آله و سلم – به خانهی حضرت فاطمه علیها الصلوه و السلام رفتند و با بیرون آوردن کفش، آغاز به نماز کردند. [۶۱] . – «اسماعیل بن مهران» نقل میکند: هنگامی که برای بار اول، حضرت امام جواد علیه الصلوه و السلام از مدینه خارج شدند، عرض کردم: جانم فدای شما، از عاقبت این سفرتان ترسانم، پس از شما امر امامت با کیست؟ چهرهی مبارک را در حالی که متبسم بود، [ صفحه ۶۰] به طرف من گرفتند و فرمودند: آن طور که اندیشیدی، در این سال، برای من حادثهای رخ نمیدهد. سپس برای بار دوم، هنگامی که از مدینه – برای دیدار با «معتصم» – خارج میشدند، به حضورشان رسیده، عرض کردم: در حال خروج از مدینه هستید، امام بعد از شما کیست؟ حضرت گریستند؛ به گونهای که محاسن ایشان تر شد. آنگاه رو به من کرده، فرمودند: حادثه، در این سفر برایم رخ میدهد و امر امامت، پس از من، از آن پسرم «علی» علیه الصلوه و السلام است. [۶۲] . – «عمر بن زید» روایت میکند: از حضرت امام جواد علیه الصلوه و السلام دربارهی نشانهی امام سوال کردم. فرمودند: کسی که قادر به انجام این کار باشد. آنگاه دست مبارک خود را بر سنگی نهادند و اثر انگشتان در سنگ به جای ماند. «عمر» میگوید: از آن حضرت دیدم که آهن را بدون داغ کردن، میکشیدند و طولانی میکردند و با انگشتر خود، بر سنگ، مهر میزدند. [۶۳] . – «ابوصلت هروی» پس از به شهادت رسیدن حضرت امام رضا علیه الصلوه و السلام، توسط «مامون»، زندانی گردید. یکسال در زندان بر او گذشت تا آن که کار بر وی سخت شد و دلتنگی او را پیش آمد. خداوند را به حضرت رسول و خاندانش – سلام الله علیهم اجمعین – سوگند داد تا وی را آزاد نماید. به ناگاه، حضرت امام جواد علیه الصلوه و السلام در زندان بر او وارد شده، فرمودند: «ای اباصلت، کار بر تو سخت گردید و دلتنگ شدهای، برخیز و بیرون برو.» آنگاه امام علیه الصلوه و السلام با دست مبارک بر زنجیرها زدند و همگی باز شد و «اباصلت» را پیش چشم زندانبانان – بدون آن که ایشان کلامی بگویند – آزاد کردند. پس از این، حضرت به وی فرمودند: در امان و حفظ خداوند برو که دیگر چنین اتفاقی برایت رخ نمیدهد و دست آنان نیز از تو کوتاه خواهد شد. [۶۴] . [ صفحه ۶۱] – «ابن ارومه» میگوید: زنی مقداری زیورآلات و پول و لباس برایم آورد تا آنها را به حضور حضرت امام جواد علیه الصلوه و السلام برسانم. از آن جا که یقین داشتم، تمام اجناس مذکور از آن اوست، در مورد این که آیا شریکی هم دارد یا خیر، سوالی نکردم. آنها را به همراه کالاهای دیگری که سایر شیعیان داده بودند، با خود به مدینه بردم و خدمت امام علیه الصلوه و السلام نوشتم. از طرف فلانی، کالای فلانی و از سوی فلان زن، کالای فلان را فرستادم. پاسخ چنین بود: آنچه را از طرف فلانی و آن دو زن فرستاده بودی، رسید؛ خداوند قبول فرماید و از تو راضی باشد و در دنیا و آخرت، همراه ما قرارت دهد. از آن جا که در پاسخ، به دو زن اشاره شده بود، در مورد این که نامه از امام معصوم باشد، تردید کردم. زیرا یقین داشتم کلیهی اجناس، مربوط به همان یک زن بوده است. در بازگشت به شهر، آن زن نزد من آمد و از وصول کالاهای مربوط به خود و خواهرش پرسید و نیز از آنچه به خودش اختصاص داشت، آگاهم کرد. خداوند را سپاس گفتم و آنچه توهم کرده بودم، از بین رفت. – «محمد بن سهل یسع» نقل میکند: زمانی مقیم مکه بودم. پس به مدینه رفتم و در آن جا به حضور حضرت امام جواد علیه الصلوه و السلام رسیدم. میخواستم لباسی از ایشان تقاضا کنم، اما مجال دست نیامد. تصمیم گرفتم خدمت ایشان نامهای بنویسم و ضمن آن [ صفحه ۶۲] درخواست کنم. به مسجد رفتم تا دو رکعت نماز گذارده، استخاره کنم. اگر خوب بود، اقدام نمایم و الا نامه را پاره کنم، سرانجام از این تصمیم نیز درگذشتم و از مدینه خارج شدم. در حین رفتن، مردی را دیدم که به همراه خود جامهای میان یک دستمال داشت و از بین کاروان شتران میگذشت و از این و آن سراغ «محمد بن یسع قمی» را میگرفت. هنگامی که مرا یافت، گفت: آقای تو این لباس را برایت فرستاده است. «احمد بن محمد بن عیسی» – فرزند او – میگوید: پس از مرگ، من وی را غسل دادم [ صفحه ۶۳] و در آن لباس کفن کردم. – «صالح بن محمد بن صالح بن داود یعقوبی» روایت میکند: هنگامی که حضرت امام جواد علیه الصلوه و السلام برای استقبال از مامون، قصد رفتن به ناحیهی شمال را داشتند، فرمان گره زدن دم مرکب خویش را صادر نمودند. نظر به آن که هوا در آن روز صاف بود و رطوبتی در خود نداشت، یکی از آنها که در خدمتش بودند، گفت: ایشان به این محل آشنا نیستند و گره زدن دم مرکب دلیلی ندارد. هنوز بیش از اندکی راه نرفته بودیم که راه را گم کردیم و در گل و لای فراوان فرو رفتیم. به قدری گلآلود شدیم که جامههای ما تغییر کرد و هیچ یک از ما – جز حضرت امام جواد علیه الصلوه و السلام – سالم نماند. [۶۵] . – «ابراهیم بن سعید» میگوید: خدمت حضرت امام جواد علیه الصلوه و السلام نشسته بودم که اسبی ماده از پیش دیدگان ما عبور کرد. امام علیه الصلوه و السلام فرمودند: این اسب، امشب کرهای خواهد زایید که پیشانیش سفید است و اندک سپیدی نیز در صورت دارد. از ایشان اجازه خواستم و با صاحب آن رفتم و تا شب با او به صحبت مشغول [ صفحه ۶۴] بودم. سرانجام همان گونه که حضرت فرموده بودند، کرهی اسب متولد شد. خدمت حضرتش که بازگشتم، فرمودند: ای زادهی سعید، آیا در مورد آنچه دیروز به تو گفتم، تردیدی نمودی؟ آن که در خانه داری، فرزندی یک چشم به دنیا خواهد آورد. «ابراهیم» میگوید: زن وضع حمل کرد و به خدای محمد – صلی الله علیه و آله و سلم – سوگند که فرزند یک چشم داشت. [۶۶] . – «موسی بن قاسم» میگوید: مردی از شیعیان به نام «اسماعیل» با من دربارهی حضرت امام رضا علیه الصلوه و السلام مشاجره کرد و به من گفت: بر آن حضرت واجب بود که مامون را به اطاعت خدا فراخواند. من در پاسخ او درماندم. از او جدا شده، به منزل آمدم و به بستر رفتم. در خواب، به ملاقات حضرت امام جواد علیه الصلوه و السلام نائل شدم. عرض کردم: فدایت گردم، اسماعیل به من گفت فراخواندن مامون به اطاعت خداوند بر پدر شما واجب بود و من در پاسخ او درماندم. امام علیه الصلوه و السلام فرمودند: همانا امام کسی همچون تو و دوستان تو را که از ایشان تقیه نمیکنند، به سوی خداوند فرامیخواند. از خواب بیدار شدم و برای طواف خارج شدم، در آن جا اسماعیل را دیدم و فرمودهی آن حضرت را که به خاطر داشتم، بر زبان آوردم. گویی زبانش بند آمده بود، هیچ نگفت. سال بعد به مدینه رفتم و خدمت امام جواد علیه الصلوه و السلام شرفیاب شدم. مرا در جایگاه خادم نشاندند. هنگامی که حضرت از نماز فارغ شدند، فرمودند: ای موسی، سال گذشته، اسماعیل با تو دربارهی پدرم چه گفت؟ من آنچه به یاد داشتم، عرض کردم و نیز آنچه را حضرت در خواب به من فرموده بودند و جوابی که به اسماعیل داده بودم و ناتوانی او را در پاسخ، متذکر شدم. [۶۷] . – «احمد بن علی بن کلثوم سرخسی» مردی از شیعیان را به نام «ابوزینب» ملاقات کرد و از وی دربارهی «حکم بن بشار مروزی» و نشانهای که در گلوی اوست، سوال کرد. به او گفت: من در گلوی وی چیزی شبیه یک خط دیدهام و این گویی اثر سر بریدن است. هر بار که این سوال را از «ابوزینب» جواب میخواست، به نتیجه نمیرسید و «ابوزینب» چیزی به او نمیگفت. تا آن که سرانجام «ابوزینب» چنین گفت: در زمان حضرت جواد علیه [ صفحه ۶۵] الصلوه و السلام ما هفت نفر بودیم و در بغداد، اتاقی داشتیم. «حکم» نزدیک عصر بیرون رفت و آن شب بازنگشت. در نیمههای شب، نامهای از حضرت جواد علیه الصلوه و السلام به دست ما رسید که خبر میداد دوست خراسانی شما کشته شده و در میان نمدی، در فلان زبالهدانی است. بروید و او را چنین و چنان مداوا کنید. دوستان او به همان مکان رفتند و او را همان گونه که امام علیه الصلوه و السلام توصیف فرموده بودند، یافتند و طبق دستور آن حضرت مداوا نمودند تا شفا یافت. گویا او به خانهی عدهای رفته بود که پس از شناسائی او، حلقومش را بریده، در نمدی پیچیدند و در زبالهدانی افکندند. «احمد» که این داستان را از «ابوزینب» شنید، از منکران رجعت بود و با اطلاع از این واقعه، دست از انکار برداشت. [۶۸] . – «میسر بن محمد بن ولید بن زید» روایت میکند که به خانهی امام جواد علیه الصلوه و السلام رفت و مردم بسیاری را در آنجا مشاهده کرد. نزد مسافری که در گوشهای نشسته بود، در انتظار ماند تا ظهر شد. برخاست و نمازهای نافله و ظهر را به جا آورد و سپس نماز عصر را خواند. آنگاه حضرت امام جواد علیه الصلوه و السلام را در پشت سر خود دید. با احترام برخاست و بدیشان سلام کرد. دست و پای مبارک امام را بوسید و دوباره نشست. حضرت تردید داشت. امام علیه الصلوه و السلام به وی فرمودند: سلم! «میسر» گفت: سلام دادم. امام دوباره فرمودند: سلم! عرض کردم: سلام دادم. امام برای بار سوم در چهرهی او متبسم نگاه کردند و فرمودند: وای بر تو: سلم! «میسر» ناگهان متوجه غفلت خود گردید و هوشیار شد و حق را دریافت. لذا عرض کرد: یابن رسول الله! تسلیم شما هستم و به امامت شما خشنودم. «میسر» میگوید: سوگند به خدا، غم از من دور شد و هر بیماری که در دل نسبت به امامت داشتم، از بین رفت، حتی اگر سعی میکردم تا در دل شکی نسبت به او ایجاد کنم، دیگر قادر نبودم. روز بعد، دوباره به منزل آن حضرت آمدم و کسی را ندیدم، در حالی [ صفحه ۶۶] که منتظر ورود کسی بودم. دلگیری از این موضوع، به علاوهی گرمای شدید و گرسنگی بسیار، مرا بر آن داشت تا برای از بین بردن عطش، قدری آب بنوشم. در همین موقع، خادمی به سوی من آمد و در دست فراهم آمدهای از غذاهای رنگارنگ داشت. خادم دیگری نیز به همراه او بود و با خود طشت و آفتابهای آورده بود. به من گفت: آقا و سرورت فرمان میدهد دستها را بشویی و غذا میل کنی. به فرمان عمل کردم. حضرت امام جواد علیه الصلوه و السلام تشریف آوردند، به احترامشان برخاستم. دستور به نشستن و صرف طعام دادند. آن خادم را نیز فرمودند با من غذا بخورد. هنگامی که از این کار فراغت یافتم و سفره برچیده شد، خادم به برچیدن آنچه از سفره بر زمین ریخته بود، پرداخت. امام علیه الصلوه و السلام به وی فرمودند: آنچه در صحراست اگر چه ران گوسفند باشد، رها کن و آنچه را در خانه هست، بردار و بخور، که در آن خشنودی خدای تعالی و مایهی جلب روزی و شفای بیماریهاست. سپس امام علیه الصلوه و السلام فرمودند: بپرس! گفتم: قربانت گردم، نظرتان دربارهی مشک چیست؟ فرمودند: حضرت امام رضا علیه الصلوه و السلام دستور دادند تا مشکی برای ایشان تهیه شود. «فضل بن سهل» به ایشان نوشت: مردم این کار را برای شما عیب میشمارند. امام علیه الصلوه و السلام مرقوم فرمودند: ای «فضل»، آیا نمیدانی یوسف صدیق که پیامبر بود، لباس ابریشمین، آراسته به طلا و نقره میپوشید و این کار لطمهای به نبوت و حکمت او وارد نساخت؟ و برای «سلیمان بن داود» کرسی طلایی و نقرهای، مرصع به زیور و به گوهر ساختند و پلهای از طلا و نقره برایش گذاردند که هرگاه بر آن بالا میرفت، جمع میشد و هرگاه پایین میآمد، در مقابلش گشوده میشد. ابر سپیدی بر او سایه میافکند و جن و انس در اجرای اوامر او آماده بودند. باد به فرمانش حرکت میکرد، درندگان و حیوانات وحشی و نیز حشرات برایش خوار و افتاده بودند و در اطراف او میگشتند. بزرگان نزدش رفت و آمد میکردند و همهی اینها هیچ زیانی بدو نمیرساند و از نبوت او نزد خدای متعال چیزی نکاست. همانا خداوند، خود میفرماید: «قل من حرم زینه الله التی اخرج لعباده و الطیبات من الرزق قل هی للذین آمنوا فی الحیوه الدنیا خالصه یوم القیامه» [۶۹] . [ صفحه ۶۷] «بگو چه کسی زینتهای خدایی را که خود برای بندگانش بیرون آورده و نیز رزق حلال را حرام کرده است؟ بگو اینها از آن کسانی است که در دنیا ایمان آورده و در روز قیامت، از مخلصان هستند.» آنگاه دستور دادند برای ایشان غالیهای تهیه کنند که قیمت آن چهار هزار دینار شد. وقتی آن را به حضورشان آوردند، حضرت به زیبائی آن نظر فرمودند و فرمان دادند نوشتهای که بر آن «عوذه» باشد در آن غالیه قرار دهند و گفتند: چشم زدن، راست و صحیح است. من خدمت حضرت امام جواد علیه الصلوه و السلام عرض کردم: فدایت گردم، از محبت و دوستی شما، چه چیز به دوستانتان میرسد؟ امام پاسخ دادند: حضرت امام صادق علیه الصلوه و السلام غلامی داشتند که هرگاه به مسجد درمیآمدند، آن غلام، قاطرشان را نگاه میداشت. در یکی از روزها که آن غلام کنار در مسجد نشسته بود، گروهی از خراسان به شهر درآمدند و یکی از آنان، نزد او که افسار قاطر را در دست داشت، رفته، پرسید: چه کسی در مسجد است؟ غلام گفت: مولا و سرورم، حضرت امام صادق علیه الصلوه و السلام! آن مرد گفت: ای غلام ممکن است از ایشان بخواهی تا مرا به جای تو قرار دهند و من مملوک و غلامشان گردم؟ در عوض، من تمامی اموال خود را به تو میدهم و بدان که املاک زیادی دارم و مردی ثروتمند هستم. همه را بر این مطلب گواه میگیرم و مینویسم؛ تو به خراسان میروی و آنها را میگیری و من، اینجا به جای تو میمانم. غلام گفت: از مولا و سرورم حضرت امام صادق – علیه الصلوه و السلام – میپرسم! وقتی که آن حضرت از مسجد بیرون آمدند، غلام قاطر را پیش آورد و امام بر مرکب سوار شده تا به منزل رسیدند. غلام عرض کرد: خدمتگزاری من به آستان مولا و سرورم استوار است و چنانکه میدانید مدت بسیاری است در خدمت شما هستم، اینگ اگر خدایتعالی خیری را برای من رقم زده باشد، شما از آن ممانعت میکنید؟ حضرت فرمودند: من که از جانب خود به تو میبخشم، از بخشش دیگری تو را منع مینمایم؟ هرگز! آنگاه غلام، داستان مرد خراسانی را باز گفت. حضرت فرمودند: اگر میخواهی ترک خدمت ما بگوئی، تو را میفرستم، اما چنانچه هنوز مایل به خدمت هستی، تو را میپذیرم. غلام تمایل به رفتن داشت. حضرت فرمودند: به خاطر مدت مدیدی که با ما بودی، تو را پندی میدهم. غلام گفت: بفرمائید! حضرت فرمودند: «در روز قیامت حضرت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم به نور خداوند آویخته و دامان [ صفحه ۶۸] لطف و رحمت وی را گرفته است. همچنین حضرت امیرالمومنین، حضرت فاطمه، حضرت حسن، حضرت حسین و دیگر ائمه از فرزندان او – که سلام و درود خداوند بر تمامی ایشان باد – به همین گونه خواهند بود. شیعیان ما، در کنار ما هستند و هر کجا که ما داخل شویم، آنان نیز داخل میشوند و هر کجا ما وارد شویم، آنان نیز وارد میشوند و در منازل ما سکونت خواهند داشت». غلام که این را شنید، عرض کرد: در خدمت شما میمانم و آنچه را که شما فرمودید، برمیگزینم. حضرت امام صادق علیه الصلوه و السلام نیز هزار درهم به وی عطا کردند و گفتند: این برای تو از مال خراسانی بهتر است. غلام نزد آن مرد رفت و آنچه را از امام علیه الصلوه و السلام شنیده بود، به او گفت. خراسانی اجازهی ورود خواست و در خدمت امام علیه الصلوه و السلام از شدت محبت خود سخن گفت. حضرت حرف او را پذیرفتند و ضمن تشکر از او، برایش دعا فرمودند. سپس دستور دادند چند تا «عمامه» بیاورند. امام علیه الصلوه و السلام هنگامی که عمامهها حاضر شد، به آن مرد خراسانی فرمودند: بردار که به زودی بدان نیازمند خواهی شد. او پذیرفت و از مدینه خارج شد. در بازگشت به خراسان، راه را بر او بستند و آنچه را داشت – غیر از عمامهها از او گرفتند. وی تعدادی از عمامهها را که بتواند او را به خراسان برساند، فروخت. [۷۰] . – «محمد بن سنان» هنگامی که با حضرت امام رضا علیه الصلوه و السلام در مکه بود، از درد چشم، خدمت ایشان شکایت برد. حضرت کاغذی خواسته، برای فرزندشان حضرت جواد علیه الصلوه و السلام نامهای نگاشتند و آن را به خادم دادند و فرمان پنهان داشتن آن را به خادم صادر کردند. آنگاه به «محمد بن سنان» فرمودند تا با خادم برود. چون به مدینه رسیدند، «محمد بن سنان» از خادم حضرت جواد علیه الصلوه و السلام – موفق – درخواست ملاقات با آن حضرت را کردند. موفق، ایشان را در آغوش گرفته، نامه را در مقابل آن حضرت گشود. ایشان در نامه نظر فرموده، سر مبارک به طرف آسمان بلند کردند و گفتند: شفا یافت. و چند بار این را تکرار کردند. درد چشم «محمد» به تمامی برطرف [ صفحه ۶۹] گردید و چنان بصیرتی یافت که هیچ کس آن را نداشت. آنگاه رو به حضرت کرد و گفت: خدای تعالی شما را بزرگ این امت قرار دهد، همان طور که عیسی را بزرگ و رئیس بنیاسرائیل قرار داد، ای شبیه منجی فطرس! «محمد بن مرزبان» میگوید: به «محمد بن سنان» گفتم: مقصود از «ای شبیه منجی فطرس» چه بود؟ گفت: خداوند بر «فطرس» – که از فرشتگان بود – خشم گرفت. بالهایش کنده شد و در یکی از جزایر زمین افتاد. هنگام ولادت حضرت حسین علیه الصلوه و السلام، خدای تعالی به «جبرئیل» فرمود تا خدمت حضرت رسول الله – صلی الله علیه و آله و سلم – میلاد آن حضرت را تبریک بگوید. «جبرئیل» که دوست «فطرس» بود، بر آن جزیره گذشت و او را از تولد حضرت حسین علیه الصلوه و السلام و ماموریت الهی خود خبردار کرد. آنگاه به او گفت: آیا میخواهی تو را نزد حضرت محمد – صلی الله علیه و آله و سلم – ببرم تا از تو شفاعت فرمایند؟ «فطرس» گفت: آری! «جبرئیل» او را بر بال خود نشاند و خدمت حضرت رسول – صلی الله علیه و آله و سلم – آورد. پس از عرض تبریک میلاد حضرت حسین علیه الصلوه و السلام، داستان «فطرس» را به عرض رسانید. حضرت به «فطرس» فرمودند تا خود را به گاهوارهی حضرت حسین علیه الصلوه و السلام بمالد. او نیز چنین کرد. خداوند بالهایش را ترمیم کرد و او را در بین فرشتگان، به مقامی که داشت، بازگرداند. [۷۱] . «فطرس» به حضرت رسول خدا – صلی الله علیه و آله و سلم – عرض کرد: حضرت حسین علیه الصلوه و السلام را بر من حقی است که بدین گونه ادا میکنم، پس هیچ زائری او را زیارت نمیکند و هیچ مسلمانی به او سلام نمیدهد و درود نمیفرستد، مگر آن که زیارت و سلام و درود او را خدمت حضرت حسین علیه الصلوه و السلام ابلاغ میکنم. [۷۲] . «فطرس» افتخار میکرد و میگفت: چه کسی همچو من است که آزاد شدهی حسینم! [۷۳] . روایت شده است که موجب خشم خداوند بر او، همانا امتناع وی از پذیرفتن ولایت [ صفحه ۷۰] حضرت امیرالمومنین علی بن ابیطالب علیه الصلوه و السلام بوده است و حضرت پیامبر – صلی الله علیه و آله و سلم – ولایت را بر او عرضه کرد و این بار مورد پذیرش او قرار گرفت. این بود که حضرت وی را به مالیدن به گاهوارهی حضرت حسین علیه الصلوه و السلام فرمان داد. [۷۴] . – همچنین پرتوی از نور الهی، بر گرد آورنده و مولف این گوهرهای درخشان، تابیدن گرفته است که تفصیل آن چنین است: به آستان آن بزرگواری که سرشار از عظمت قدسی است، منزل کردم و بدان جناب بلند مرتبه و منیع پناه بردم. روزی که دریافتم هیچ یک از وسایل پزشکی نمیتواند بیماری مرا درمان کند، شش سال از دردی که در کمر و سرین چپ و ساق پا تا پشت پایم احساس میکردم، میگذشت تا جایی که گاهی در نماز به اشارت، رکوع میکردم و راه رفتن تا حرم مطهر براستی برایم مشکل شده بود، و نیز در روز شهادت حضرت ابوجعفر جواد علیه الصلوه و السلام – در آخر ماه ذیالقعده – به ایشان که «باب المراد» هستند، متوسل آمدم. از آب زعفرانی که معمولا در مراسم سوگواری ایشان موجود بود، گرفتم و بر مواضع درد مالیدم و مابقی را نوشیدم. آنگاه سه ماه به انتظار لطف و مرحمتش ماندم. تا آن که پس از زیارت اربعین، راهی مرقد مقدس شدم، به قصد پناهندگی؛ زیرا که او پناهگاه بنده و بازگشت گاه اوست به سوی مولا و سرورش. از شیعه، چه جای شگفتی، اگر به آستان امامش پناه برد و بر خواستهاش اصرار ورزد. این، فرمایش صادق اهل بیت، حضرت امام جعفر علیه الصلوه و السلام است که: «شیعتنا خلقوا من فاضل طینتنا فلهم معنا قرابه یفرحون لفرحنا و یحزنون لحزننا و قد اوذوا فینا و لم نوذ فیهم فنحن نتالم لتالمهم و نترحم علیهم کل صباح و مساء» «شیعیان ما از اضافهی گل ما آفریده شدهاند. پس با ما خویشاوندی دارند؛ برای شادی ما خوشحال و برای اندوه ما، محزون میشوند. آنان برای هواداری ما آزار میبینند، ولی ما برای آنان اذیت نمیشویم و از همین رو، درد ایشان ما را متالم میکند و هر صبح و شام ما را به ترحم بر آنان وامیدارد.» [ صفحه ۷۱] ده روز مقیم کاظمین شدم و به ایشان متوسل گشتم. اما نسیمی از عنایات قدسی آن حضرت بر من وزیدن نگرفت و از تحصیل بهبودی مایوس شدم. هنگام فجر، نزدیک ضریح رفتم و همراه با ناراحتی، در حالی که خود نمیدانستم چه بر زبان میآورم، شکوهها کردم. سپس کمر و پایم را به قبر مالیدم و جد بزرگوارش حضرت امام موسی کاظم علیه الصلوه و السلام و نیز حضرت علیاصغر – شیرخوار دشت کربلا – را شفیع قرار دادم. بعد از حرم خارج شدم و به قصد عیادت از یکی از برادرانم، از بازار استرآبادی گذشتم. از احساس نکردن درد، گمان کردم به دلیل راه نرفتن روی آن پا و طبعا وارد نشدن فشار بر آن است. قدری بررسی کردم و بیش از دو ساعت راه رفتم. به برکت توجه حضرت ابوجعفر جواد علیه الصلوه و السلام – آن «باب المراد» – به بندهای از بندگانش، از آن لحظه تا کنون که بیش از ده سال میگذرد، هیچ دردی احساس نکردهام. و این، نه شگفت است از امامانی که خداوند آنان را رحمت بیدریغ برای همگان قرار داده است و به یمن وجود ایشان به بندگان، روزی میرسد، و زمین، سبزهزار گیاه و گل میشود و کوهها بر سینهی آن استوار میماند، که اگر نبودند، زمین اهل خویش را فرو میبلعید. کراماتی که با آن عمر کم، شد از ابوجعفر زبان یا خامه، کی یارای گفت و اکتتاب آمد «حکم» نامی که از اعیان شیعه بود، کشتندی سرش ببریده دیدندی به دکان بر تراب آمد به تن، شد، سر، بپیوستی و کردش چون مسیح احیا زعیسی، کی سر ببریده احیا در کتاب آمد؟ فلسطینی به باغ معتصم دید آن امام و گفت: فلسطین موطنم، کی ممکنم سویش ایاب آمد؟ گرفتش دست و گفتش: چشم بند، آن دم فلسطین دید شهش غائب شد، افسوسش همی زان اغتیاب آمد وضو زیر درخت خشک سدر، آن شه به کوفه ساخت شدی سبز و ثمر دادی، که چون عناب ناب آمد به کشتی شیعیان را ناخدا بنشاند و شه خاتم به شط افکند و کشتی بسته از رفتن در آب آمد [ صفحه ۷۲] ستاد آن کشتی، او دانست کاین زانگشتر شه شد به کشتی شیعه بنشاندی، پشیمان زارتکاب آمد [۷۵] . [ صفحه ۷۳]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *